تبليغاتX
خاطرات من و داداش کوچولوم
خاطرات من و داداش کوچولوم

قصری ساخته بودم ازشاخه های گل سرخ٬

اما تو به لطافت یک تراکتور از روی آن گذشتی.

نوشته شده در سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 14:49 توسط شکیبا|

مدرسه ها شروع شد
نوشته شده در سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 14:38 توسط شکیبا|

عهدی که با تو بستم هرگزگسستنی ( انتظاری) نیست.

من مخلص تو هستم لازم به بستنی (نظری) نیست.

نوشته شده در سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 14:31 توسط شکیبا|

مهم نیست که دلت برکه باشه یادریا

مهم اینکه نذاری کسی توش جورابشو بشوره

نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 15:18 توسط شکیبا|

فرا رسیدن ماه زولبیا و بامیه

بی خوابی شبانه

گرسنگی روزانه

روز شماری ماهانه

پرخوری سحرانه

افطاری شاهانه

وتوقع آمرزش سالانه

مبارک باد.

 

نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 15:6 توسط شکیبا|

یکروز از آدمی که دست خود رابه کمر گرفته بود پرسیدند:

چرا این طوری هستی؟

-وای خانم بنده رابردند!

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 13:55 توسط شکیبا|

شکیبا:سلام سلام سلام سلام

بابایی:سلام ...

استغفر الله

شکیبا: آخه چرا؟

بابایی:زیرا

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 21:35 توسط شکیبا|

دیشب کلافه شدم خیلی بد بود ولی با این حال اونو دوست دارم آخه اون برادرمه همیشه منتظرش بودم تا یه روزی باهم بازی کنیم اما الآن دیگه خیلی دیره وقتی اون بزرگ شه من نمیتونم باهاش بازی کنم چون دیگه بزرگ شدم به جای این کارا باید بگم پیر شدم رفت

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 15:31 توسط شکیبا|

سلام

اين وبلاگ امروز افتتاح شد. من سعی می كنم خاطرات خودم و داداشم را اينجا بنويسم. اسم داداش كوچولوی من نويد است.

اینم عکس داداشمه:

نوشته شده در جمعه هجدهم دی 1388ساعت 17:9 توسط شکیبا|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت



فروشگاه اينترنتي ايران آرنا